رنگ شادیش پر کشیده
تو (و) هوای آسمونت
نفس پرواز (و) چیده
با قدمهای طلاییت
رد پا بذار رو خاکم
گرد و خاکی کن برای
ذره ذره عشق پاکم
بهترینم بهترین باش
وقتی بدترین (ه) دنیام
وقتی دریاچه ی شعرم
غزلی خشک (ه) رو شنهام
توی خلوت خیالت
فکر این تنهاترین باش
تو برای باور من
بهترین (ه) بهترین باش
با تشکر از آقای نیما ایمانی و انجمن ترانه ی مهر به مدیریت آقای محمد رضا حبیبی که نقاط ضعف این کار رو به من گوش زد کردند...........وحید آرام
همه قربانی مرگیم یکیمون زود و یکی دیر
دیگه گندمی ندارم که نبودش باشه دلگیر
خون اعدام شقایق خوندنش به اسم عاشق
واسه ما جمله نوشتن من و تنهایی و قایق
ما هنوز اول قصه آخرش رو خوب می دونیم
شعری که سازی نداره واسه سنگ و چوب می خونیم
شبی که خورشید کشتن شعر دوریشو می خوندن
همیشه نوبت بارون چترا بی فایده موندن
وقتی ممنوع گلایه دادو از نطفه بریدن
حرف تازه رو گذاشتن به حساب نشنیدن
ما هنوز اول قصه آخرش رو خوب می دونیم
شعری که سازی نداره واسه سنگ و چوب می خونیم

همه دور هم نشسیم من و تنهایی و سایه
مهمون همیشگیه اون اتاق بی گلایه
رو درو دیوار اشکا عکس گریه رو کشیدیم
نور کم حافظه ای رو واسه سایه تن بریدیم
ولی تو اومدی اینبار نور کوچه رو گرفتی
سایه رفت و غصه اومد فتنه آوردی و رفتی
آخه سایه بود همیشه مونس تنهایی من
خلوتی بود با خیال ناله ی تنهایی من
حالا سایه نیست کنارم من و تنهایی نشستیم
واسه از دست دادن اون قاب گریه رو شکستیم
حالا این اتاق بی نور دلش از نور گرفته
دیگه تنهایی نمی خواد منو اینجور گرفته
تو دیگه نیا دوباره تنهایی خیلی عزیز ه
روح من با بودن اون رنگ بودنو می گیر ه
من وتنهایی رفیق سالیان دور بودیم
تو به حرمت رفاقت
بذار واسه هم بمونیم

در فضای خیمه شب بازی
صورت سیاه مردم
سخت گریان بود
در فضای بازی شب
چوبکی
بود ما را کرد نابود
شب سیاه است
روزها یک به یک تاریک
ماه و خورشید گزاف است
ستاره نوری باریک
راه را بیهوده بیراه رفتیم
روشنی را کشتیم
در کنار سایه مردیم
سایه بان را کشتیم
در فضای بازی شب
صورت سیاه مردم
سخت گریان بود
در فضای بازی شب
چوبکی
بود ما را کرد نابود
گوشه ای یک چراغی بود خاموش
هوشیاران سوی تاریکی چنان بیهوش
در زمین فرضیه ای همواره پیوسته
موجهای لرزش ثانیه ها مدهوش
وای بر فخری که تاریکی گذاشت
بر پیکر مهتاب
انگار از آن اول نبوده
نورک شبتاب
هر بار که از نور گفتیم
بغض ما را کشتند
صحبت از اشک که کردیم
گریه ها
حکم ممنوع گرفتند
در فضای خیمه شب بازی
صورت سیاه مردم
سخت گریان بود
در فضای بازی شب
چوبکی
بود ما را کرد نابود

در کنار بلواری که به زور با درختانی خشک سبز شده
به فکر رویش خش خش گفته هایم افتادم
دیدم چشم نابینای دیده بان های خاموش دل را
که به بینندگان بینوا فریاد روشنی زدند
چنگ زدند بر دل دیوان شاعری که زمینش را با چنگ آوری شخم می زند
در مغازه ای که فخر می فروشند به کسانی که جیبشان از اشک سوراخ است
نه
همان بهتر که فکر نکنم
به مفلسی که صورتش را سیلی روزگار سرخ می کند نه خودش
گهگاهی به خود فریاد می زنم که کسی فکر نکند
گزافه گویی خوش تر است
که بر بیهوده بهتر بیم نیست
در نگاهم باران
در خیابان ابرها می گریند
در نگاه مردم چتر به دست
بغض می بینم و بس
گویی که به من می نگرند
به من کم طاقت
که ندارم پناهی جز اشک
من به حال نم دلتنگی ها می گریم
نه به غربت وطنی
همه با شوق که فردا نبینند دگر بارش باران
سر نهادند به خاکستر خواب
هیهات.........
نمی دانند
در بارش باران خفتند
من که بیدارم
سیل باران سد باور را شکست
خیس شد بود و نبودم
ای کاش..........
مثل آنها خواب می دیدم
در نگاهم اشک
در خیابان ابرها می بارند


