|
سلام دوستان ابتدا از غیبتم بگم در این یک سال سخت در پی کاری جدید هستم ترانه در این روزها به آنفولانزای تکرار مبتلاست مطالعه مطالعه ........ ولی هنوز به دلخواه خودم نرسیدم به قول دوستان فرنگ coming soon
بعد از یکسال خواستم به انجمنی که برای اولین بار به اونجا رفتم و اون هم توسط یک دوست عزیز خبردار شدم دوست بزرگوارم نه! دیگه نیست انجمن ترانه ی مهر نیما ایمانی -----تور خالی متاسفم خدانگهدار نقطه
سال نو مبارک
تو با جوانی من آمدی ،جوان باشی بهار عمر منی ،کاش بی خزان باشی زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز که ماهروی بمانی و ،مهربان باشی تو در سیاهی شب ،شعله ی سپیده دمی ز باد فتنه ی ایام در امان باشی چو ابر ،گریه کنان رفتم از برابر تو که خواستم به صفا ،رشک آسمان باشی تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ،ای ماه! چرا نه آینه ی دلشکستگان باشی در آسیای جهان ،گرد پیری ام به سر است تو ،ای عزیز سیه موی من !جوان باشی گذشت روز و شبم غم فزود و شادی کاست تو کاش بی خبر از گردش زمان باشی دعای ((نادر))ت از چشم بد نگه دارد بیا که نو گل این مرغ صبح خوان باشی نادر نادر پور...................تهران-آذر ماه ۱۳۴۷
یه روز که توی دانشکده نشسته بودم و زیاد حال خوشی نداشتم ناگهان یه بارون عجیبی شروع به باریدن کرد همون موقع این ترانه رو زمزمه کردم و نوشتم ...بارون با من حرف می زد خیس خیس... بگو بارون کجا بردی اونی که توو نگاهم بود زیر هر سایبون خیس همیشه چشم به راهم بود نم این نت که می خونی واسه من بوده تا امروز حالا می دم به چشم تو بخون با ناله و با سوز زمینم گر گرفت بارون همون روزی که تو بردیش لبم می جنبه و بستست تو بغضو توو غمم خوردیش بگو بارون کجا بردی کجا یاد اونو شستی منی که فکر تو بودم توو هر بیراهه و سستی یه روزی که اونو دیدی که بق کرده روی ایوون بزن با ساز بی کوکت نباشه یاد من پنهون تو خیس این نگاهم باش توو باریدن منو بشناس ببر این یه سلامم رو واسه اون با همه احساس
غم جلوی محله مون جول و پلاس داره شهرمونم , کلی جزای بی اساس داره برادرم شغل شریف آس و پاس داره عینک دودی توی شب خیلی کلاس داره بگیر بدو بدو بگیر دنیا بگیر نگیره نون حلالو ول کنه هر کی می خواد نمیره آفتابه دزد کوچه مون فوق لیسانس داره همسایمون پا نداره صد تا آژانس داره همه می رن تو پاسگاهی که الگانس داره می بره تو مسابقه هر کی که شانس داره بگیر بدو بدو بگیر دنیا بگیر نگیره نون حلالو ول کنه هر کی می خواد نمیره وحید آرام
بال پروانه ی قصه م
رنگ شادیش پر کشیده تو (و) هوای آسمونت نفس پرواز (و) چیده با قدمهای طلاییت رد پا بذار رو خاکم گرد و خاکی کن برای ذره ذره عشق پاکم بهترینم بهترین باش وقتی بدترین (ه) دنیام وقتی دریاچه ی شعرم غزلی خشک (ه) رو شنهام توی خلوت خیالت فکر این تنهاترین باش تو برای باور من بهترین (ه) بهترین باش با تشکر از آقای نیما ایمانی و انجمن ترانه ی مهر به مدیریت آقای محمد رضا حبیبی که نقاط ضعف این کار رو به من گوش زد کردند...........وحید آرام
بی فایده همه قربانی مرگیم یکیمون زود و یکی دیر دیگه گندمی ندارم که نبودش باشه دلگیر خون اعدام شقایق خوندنش به اسم عاشق واسه ما جمله نوشتن من و تنهایی و قایق ما هنوز اول قصه آخرش رو خوب می دونیم شعری که سازی نداره واسه سنگ و چوب می خونیم شبی که خورشید کشتن شعر دوریشو می خوندن همیشه نوبت بارون چترا بی فایده موندن وقتی ممنوع گلایه دادو از نطفه بریدن حرف تازه رو گذاشتن به حساب نشنیدن ما هنوز اول قصه آخرش رو خوب می دونیم شعری که سازی نداره واسه سنگ و چوب می خونیم
همه دور هم نشسیم من و تنهایی و سایه مهمون همیشگیه اون اتاق بی گلایه رو درو دیوار اشکا عکس گریه رو کشیدیم نور کم حافظه ای رو واسه سایه تن بریدیم ولی تو اومدی اینبار نور کوچه رو گرفتی سایه رفت و غصه اومد فتنه آوردی و رفتی آخه سایه بود همیشه مونس تنهایی من خلوتی بود با خیال ناله ی تنهایی من حالا سایه نیست کنارم من و تنهایی نشستیم واسه از دست دادن اون قاب گریه رو شکستیم حالا این اتاق بی نور دلش از نور گرفته دیگه تنهایی نمی خواد منو اینجور گرفته تو دیگه نیا دوباره تنهایی خیلی عزیز ه روح من با بودن اون رنگ بودنو می گیر ه من وتنهایی رفیق سالیان دور بودیم تو به حرمت رفاقت بذار واسه هم بمونیم
در فضای خیمه شب بازی صورت سیاه مردم سخت گریان بود در فضای بازی شب چوبکی بود ما را کرد نابود شب سیاه است روزها یک به یک تاریک ماه و خورشید گزاف است ستاره نوری باریک راه را بیهوده بیراه رفتیم روشنی را کشتیم در کنار سایه مردیم سایه بان را کشتیم در فضای بازی شب صورت سیاه مردم سخت گریان بود در فضای بازی شب چوبکی بود ما را کرد نابود گوشه ای یک چراغی بود خاموش هوشیاران سوی تاریکی چنان بیهوش در زمین فرضیه ای همواره پیوسته موجهای لرزش ثانیه ها مدهوش وای بر فخری که تاریکی گذاشت بر پیکر مهتاب انگار از آن اول نبوده نورک شبتاب هر بار که از نور گفتیم بغض ما را کشتند صحبت از اشک که کردیم گریه ها حکم ممنوع گرفتند در فضای خیمه شب بازی صورت سیاه مردم سخت گریان بود در فضای بازی شب چوبکی بود ما را کرد نابود
در کنار بلواری که به زور با درختانی خشک سبز شده به فکر رویش خش خش گفته هایم افتادم دیدم چشم نابینای دیده بان های خاموش دل را که به بینندگان بینوا فریاد روشنی زدند چنگ زدند بر دل دیوان شاعری که زمینش را با چنگ آوری شخم می زند در مغازه ای که فخر می فروشند به کسانی که جیبشان از اشک سوراخ است نه همان بهتر که فکر نکنم به مفلسی که صورتش را سیلی روزگار سرخ می کند نه خودش گهگاهی به خود فریاد می زنم که کسی فکر نکند گزافه گویی خوش تر است که بر بیهوده بهتر بیم نیست
|
About![]()
نخواب ای حسرت سفره گل گندم Archivesشهریور 1388فروردین 1388 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
شهیار قنبری
همای-مستان |